هر چی مرده

شنبه 29 ارديبهشت 1397
19:19
نیما
چشمت بی بلا. حالا کاری نداری؟
- نه مامان جون سلام برسونین.
- سلامت باشی مواظب خودت و بچه ات باش.
گوشی رو که گذاشتم، حسابی به فکر فرو رفتم. سپیده گفت:
- چی شد؟ خاله چی گفت؟
با درماندگی به سپیده نگاه کردم و همه چیز رو براش تعریف کردم. بیتا و سپیده هم توی فکر فرو رفتن. حرفای مامان کاملاً منطقی بود. بیتا گفت:
- باید با شوهرت تماس بگیری، ولی بگو حالا حالا ها خونه نمی ری.
به سپیده نگاه کردم تا نظر اونو هم بدونم. سپیده گفت:
- بهش یه زنگ بزن. فکر نکنم اون باهات تندی کنه. احتمالاً تا الآن فهمیده که چی کار کرده و کلی هم نگرانته، ولی بهش بگو نمی ری خونه تا آدم بشه.
- الآن بزنم؟
- نه بذار فردا بزن. بذار یه خورده دیگه هم حرص بخوره.
- باشه موافقم.
سپیده از جا بلند شد و شروع کرد به قر دادن و تو همون حالت گفت:
- بابا بی خیال هر چی مرده. امشبو خوش باش. همه اشون گند اخلاقن. حالا بلند بگو مرگ بر هر چی جنس مذکره. هورا!
از رقص سپیده من و بیتا دلمون رو گرفته بودیم و می خندیدیم. درست مثل پیرزنایی می رقصید که توی عروسی نوه اشون می رقصن. اون شب اینقدر خندیدم که نگرانی از دلم پر زد. آخر شب هم سه نفری کنار هم و روی زمین خوابیدیم.

* * * * * *

گوشی رو توی دستم جا به جا کردم و گفتم:
- شاید الآن سر کار باشه.
سپیده چهره در هم کشید و گفت:
- اَه ... باید خیلی بی احساس باشه که توی این وضعیت پاشه بره سر کار!
حق با سپیده بود. با ترس شماره موبایلش رو گرفتم. سپیده سریع گوشیو از دستم کشید و زد روی آیفون و دوباره پسم داد ... بعد از چهار بوق صدای خسته اما هیجان زده باربد تو گوشی پیچید:
- رزا... رزا عزیزم ... خودتی؟
دلم برای صداش هم تنگ شده بود ... صدای جذاب و بم و خواستنیش ...


[ بازدید : 1 ]

رزا بهتره

شنبه 29 ارديبهشت 1397
19:18
نیما
رزا زنگ زدم بگم که باربد یه ساعت پیش اومد اینجا. نمی دونی با چه وضعی!
- با چه وضعی؟
- هیچی آشفته آشفته. اومد و گفت به رزا بگین بیاد بریم خونه. من الکی خودمو زدم به اون راه و گفتم: وا رزا که اینجا نیست. گفت مگه می شه؟ رزا جز اینجا جایی نمی ره. گفتم: مگه چیزی شده که تو ازش خبر نداری؟ یعنی نمی دونی همسر باردارت کجاس؟ روی مبل وا رفت و گفت که با هم بحثتون شده و تو هم گذاشتی رفتی. بعد هم خواهش کرد که اگه توی خونه هستی بذاریم تو رو ببینه. ولی من کلی باهاش بحث کردم و گفتم که تو اینجا نیستی و اگه بلایی سر تو بیاد روزگارش رو سیاه می کنم.
- خب بعدش چی شد؟
- هیچی تا وقتی خودش همه جا رو نگشت مطمئن نشد. کلی شانس آوردم که رضا و فرهاد خونه نبودن. وگرنه معلوم نبود که چی می شد.
- به بابا گفتین؟
- هنوز نه، ولی باید بهش بگم. چون ممکنه سراغ اونم بره.
- یه جوری بگو که هول نکنه ها.
- باشه، ولی رزا یه چیز دیگه هم هست.
- چی مامان ؟
- خوب نیست که آدم چند روز از شوهرش فرار کنه. کلی واست حرف در می یارن. حداقل یه زنگ بهش بزن ولی نگو که کجایی.
- نه مامان هرگز این کارو نمی کنم. بذار یه خورده بترسه حقشه.
- رزا اگه به کلانتری خبر داد چی؟
توی فکر فرو رفتم. حق با مامان بود. اگه این کار رو می کرد اصلاً به نفعم نبود، ولی از طرفی خود باربد هم مقصر بود و امکانش بود که از ترسش به کسی خبر نده. مامان گفت:
- حالا چی کار می کنی؟
- نمی دونم چی کار کنم.
- رزا بهتره بیای همین جا ما هم بهش می گیم که تو اینجایی، ولی فعلاً نمی خوای ببینیش.
- نه مامان اون اگه بفهمه من اونجام دیگه دست بردار نیست.
- در هر صورت اینطوری هم درستش نیست.
- می دونم ولی دیگه عقلم به جایی قد نمی ده!
- من که می گم اون به اندازه کافی تنبیه شده. فردا برگرد خونه.
سریع گفتم:
- نه مامان نه!
- ای بابا! همینجوری می خوای آتیش بزنی به زندگیت؟! اومدیم و فردا گفت زنی که چند روز بی خبر بذاره از خونه بره دیگه قابل اطمینان نیست ... اونوقت می خوای چی کار کنی؟
حرفای مامان همه اش درست بود ... گفتم:
- خودمم گیج شدم. بالاخره تا صبح یه فکری می کنم.
- باشه منو هم بی خبر نذار.
- چشم.


[ بازدید : 1 ]

وی اصفهان

شنبه 29 ارديبهشت 1397
19:17
نیما
آره خب حق با توئه زیاد هم خسیس نیستن. یعنی این پیشرفته هاشون خیلی خیلی هم ولخرجن، مثل آرمین. ولی وای و امان از دست اون قدیمی هاشون! یعنی آخر خساستن.
بیتا لبخندی زد و گفت:
- آره حرفتو قبول دارم، ولی توی همین تهران هم من خیلی ها رو دیدم که از خسیسی دست اون اصفهانی اصیلا رو از پشت بستن. توی اصفهان وقتی واسه یکی مهمون میاد یه سفره براش پهن می کنن از این سر تا اون سر خونه ولی اینجا توی تهران یه بشقاب غذا می ذارن روی اپن برای همه می گن سلف سرویسه! بفرمایید تورو خدا تعارف نکنین . خوب آخه مسلمون چیو باید بخوریم؟ اینو من بخورم یا تو که صاحبخونه ای؟
من و سپیده خنده مون گرفت و سپیده گفت:
- ای بابا دلت خیلی پره ها بیتا! همه عالم و آدم دارن می گن اصفهانیا خسیسن. بعدش هم تو اومدی خونه من، من برات سلف چیدم؟! کثافت بی چشم و رو ...
اجازه صحبت به بیتا ندادم و گفتم:
- بابا شما چی کار دارین کی خسیسه کی نیست؟ به ما چه! ما خودمونو می بینیم. حالام بیتا زنگ بزن تا نهار رو بیارن. من که شماره رستورانای این دور و بر رو نمی شناسم.
بیتا گوشی رو برداشت و زنگ زد غذا رو سفارش داد ...
اون روز غذا رو همراه با خنده و شوخی خوردیم. گوشیمو هم روشن کرده بودم به خاطر مامان، باربد ده باری زنگ زد ولی جواب ندادم. نزدیک های ساعت نه شب بود که مامان به گوشیم زنگ زد. خنده روی لبم ماسید. می دونستم حتماً یه خبری شده!


[ بازدید : 2 ]

خیلی خب خسیس

شنبه 29 ارديبهشت 1397
19:17
نیما
صدای مامان شبیه جیغ شده و گفت:
- رزا حالت خوبه؟ می خوای با این وضعت بشینی توی ماشین و بری مسافرت؟
- مامان مجبورم. برای روحیه ام خیلی خوبه. بعدش هم آروم می ریم چیزیم نمی شه.
- لازم نکرده. پاشو بیا همین جا اگه باربد سراغتو گرفت نمی گم که اینجایی.
- نه مامان نمی خوام بیخود بابا و رضا رو ناراحت کنم.
- یعنی چی؟ خب ناراحت بشن! پاشو بیا اینجا ببینم چی شده .
- مامان جان ازتون خواهش می کنم.
- رزا برات خوب نیست. چرا اینقدر خیره سری تو دختر؟
- من مواظب خودم هستم.
- نمی دونم باید به توی کله شق چی بگم.
- چیزی لازم نیست بگین. فقط واسم دعا کنین و بگین برو به سلامت.
مامان هنوزم تردید داشت، اما بهم اعتماد هم داشت. برای همین هم گفت:
- خیلی خب برو به سلامت، ولی رزا تو رو به جون مامان مواظب خودت باشیا.
- چشم قربونت برم الهی. حواسم هست.
- تو دست انداز نرینا!
- باشه.چشم.
- تو آب نریا!
- چشم چشم چشم.
- چشمت بی بلا منو از خودت بی خبر نذار.
- بازم چشم. راستی مامان اگه باربد زنگ زد یا اومد اونجا بگین از من هیچ خبری ندارین. یه ذره هم دعواش کنین تا بترسه خب؟
- چشم خودم بلدم. ولی اول بگو جریان چی بوده ... شما که دعوا نداشتین با هم ...
- قربونتون برم الهی! هنوزم نداریم ... یه چیز جزئی بود ... اما می خوام دیگه تکرار نشه، برای همینم تصمیم گرفتم تنبیهش کنم ...
- نمی گی چی شده؟
- گفتن نداره آخه مامان من ... یه چیز مسخره ...
- مطمئنی جدی نیست؟
-بله مطمئنم ...
- خیلی خوب ... صلاح مملکت خویش خسروان دانند ... اما مراقب خودت باش. کاری نکن که شرمنده باربد بشم. خیلی هم بیخبرش نذار ... گناه داره بچه م ...
خندیدم و گفتم:
- چشم ... من دیگه برم بچه ها منتظرن. شما کاری نداری؟
- نه عزیزم دیگه سفارش نکنم ها.
- چشم فعلاً خداحافظ.
- به سلامت.
گوشی رو گذاشتم و با سپیده و بیتا نفسی راحت کشیدیم. سپیده گفت:
- خب این از خاله. حالا می ریم سراغ دانشگاهت.
- اُخ ... اینم شده قوز بالا قوز.
- تو که نمی تونی بری دانشگاه. به دو دلیل.
بیتا ادامه داد :
- اول به دلیل اینکه صورتت خیلی ضایع اس. دوم به خاطر اینکه باربد صد در صد می یاد دم دانشگاه.
- حق با شماست. پس تا یه هفته دانشگاه تعطیله.
- حالا بیخیال همه اینا پاشین به فکر ناهار باشیم که گرسنه می مونیم.
با خنده گفتم:
- نهار مهمون من. بریم بیرون.
سپیده با اخم گفت :
- با این ریختی که آقا باربد برای تو ساخته نمی تونیم دو قدم بریم اونورتر. چه برسه به رستوران!
راست می گفت! یادم رفته بود صورتم چقدر بی ریخت شده! گفتم:
- خب زنگ می زنیم برامون بیارن.
سپیده روی زمین ولو شد و گفت:
- خب حالا که اینطوریه باشه، ولی گفتی مهمون تو ها.
- خیلی خب خسیس.
خندید و گفت:
- رفتم اصفهان خسیس شدم.

فروش قرص های مگنا ار ایکس اصل باهولوگرام بدون عوارض

بیتا کتابی به طرفش پرت کرد و گفت:


- غلط کردی که اصفهانیا خسیسن.


[ بازدید : 2 ]

ﮔﻔﺖ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ......

شنبه 29 ارديبهشت 1397
19:16
نیما
ﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﯾﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﯼ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺒﺮﯾﻤﺖ آﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ...
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﯽ؟
ﮔﻔﺖ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ......
ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﯽ...
مادر ﮔﻔﺖ: مثل اینکه ﺧﻮﺩﺗﻢ ﻫﻤﯿﻦ بیماری رو ﺩﺍﺭﯼ...
ﮔﻔﺖ: ﭼﻄﻮﺭ؟
مادر ﮔﻔﺖ: ﺍﻧﮕﺎﺭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﺑﺰﺭﮔﺖ ﮐﺮﺩﻡ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺸﯽ...
کمر ﺧﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﻗﺪ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﻨﯽ...
ﭘﺴﺮ ﺭﻓﺖ ﺗﻮﯼ ﻓﮑر...
ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ...
مادر ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯽ؟

ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮑﻨﻢ....


ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﯾﺎﺩﻡ نمیاد ...


[ بازدید : 1 ]

بی خبر بمونه

شنبه 29 ارديبهشت 1397
19:16
نیما
زنگ می زنم خونه و به مامان می گم با باربد حرفم شده و اومدم خونه یکی از بچه ها. بعدش هم می گم قراره با اونا بریم چند روزی شمال و اگه باربد بهش زنگ زد نگه که از من خبر داره. اینطوری مامان قبول می کنه.
- والله من نمی دونم باید چی بگم؟ خودت بهتر مامانت رو می شناسی، ولی به نظر من حالا که راستشو می خوای بگی اصلاً نگو می خوای بری مسافرت. بگو همین جا می مونی.
به سمت تلفن رفتم و گفتم:
- این کار بهتر هست ولی اگه بگم خونه دوستم می مونم گیر می ده می خواد بیاد اینجا منو ببینه و بعد ممکنه باربد دنبالش بیاد و بفهمه من اینجام. یا خود مامان آدرسو بهش بده و مهم تر از همه اینکه صورت منو توی این شکل و روز می بینه و می فهمه قضیه از چه قرار بوده.
- خب آره اینم هست.
- پس من همون می گم می رم مسافرت.
بعد از این حرف گوشی تلفن رو برداشتم و رو به بیتا گفتم:
- با اجازه بیتا جون.
بیتا اخمی کرد و گفت:
- خجالت بکش!
خندیدم و شماره خانه رو گرفتم. بعد از دو بوق گوشی رو برداشت:
- الو بفرمایید.
- سلام مامانی.
- سلام عزیزم خوبی دخترم؟
- خوبم مامان شما خوبی؟ بابا و رضا چطورن؟
- همه خوبن سلام می رسونن.
- سلامت باشن.
- باربد چه طوره؟
- احتمالاً خوبه.
مامان با لحن خنده داری گفت:
- وا ! چرا احتمالاً؟
- راستش مامان...
لحن من زنگ خطر رو برای مامان به صدا در آورد. با تردید گفت:
- چیزی شده رزا؟
- راستش مامان نگران نشی ها ...
- دِ مثل آدم حرف بزن دیگه بچه!
- چیزی نشده مامان من و باربد یه خورده با هم بحثمون شده.
- وای خاک تو سرم. چرا؟
- هیچی سر یه موضوع کوچیک.
- حالا حالت خوبه؟
- آره مامان چیزی نشده که .... اما... من الآن خونه یکی از بچه هام. می خوام برای اینکه باربد یه خورده تنبیه بشه ازم بی خبر بمونه.

صورتت زودتر خوب شه

شنبه 29 ارديبهشت 1397
19:15
نیما
می خواستم مطمئن باشم که واقعا باربد رو دوست داری ... الآن دیگه مطمئن شدم، چون تو هیچ علاقه ای به بچه نداشتی اما اینجوری داری از بچه باربد و خود باربد دفاع می کنی. باشه تو درست می گی، باید بمونی سر زندگیت، اما حق نداری به این راحتی ها برگردی. باربد باید تعهد بده. اونم تعهد کتبی که اگه یه بار دیگه دست روی تو بلند کرد تو می تونی ازش طلاق بگیری و بچه ات رو هم ازش بگیری.
خنده ام گرفت باز ... گفتم:
- باربد دیگه از اینکارا نمی‌کنه همینطور که تو این سه سال نکرده بود ... اما به خاطر گل روی تو که به خاطر من کوبیدی از اصفهان اومدی اینجا چشم!
سپیده پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- حالا پاشو کاراتو بکن بریم.
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- کجا؟
- دکتر.
- دکتر برای چی؟
- اول برای اینکه مطمئن بشیم بچه ات سالمه. دوم به خاطر اینکه از سرت عکس بگیریم. سوم به خاطر اینکه یه دوایی چیزی بگیریم صورتت زودتر خوب شه. آخر هم بریم پزشکی قانونی برگه طول درمان واسه ات بگیرم تا در آینده یه مدرک ازش داشته باشی.
حرفاش همه منطقی بود، پس مطیع از جا بلند شدم و به اتاق رفتم و لباسامو عوض کردم.
به تشخیص دکتر هم بچه سالم بود و هم مادر بچه. پزشک قانونی هم بعد از معاینه برام ده روز طول درمان نوشت. سپیده تموم مدت حرص می خورد و فحش به باربد می داد. عجیب بود که با وجود وضعیت پیش اومده دوست نداشتم سپیده به باربد توهین کنه ... اما چیزی هم نمی شد بهش بگم چون عصبی تر می شد.
موندنم خونه بیتا خالی از دردسرم نبود ... مهم ترینش این بود که مامان تا شب از نبودم مطلع می شد و کلی دلواپسم می شد. وقتی به سپیده و بیتا گفتم هر دو با من هم عقیده بودن ولی مونده بودیم چطور به مامان خبر بدیم. اصلا و ابدا نمی خواستم خونواده ام چیزی از مشکلم بفهمن. نمی خواستم باربد از چشمشون بیفته! هر سه نشسته بودیم فکر می کردیم چه جوری خبر به مامان بدیم که بیتا گفت:
- من یه فکر خوب دارم. بهتره که رزا زنگ بزنه خونشون و بعد به مامانش بگه که دارن با دوستاش می رن مسافرت.
سپیده عاقل اندر سفیهانه نگاش کرد و گفت:

خرید قرص مگنارکس

مگنا ار ایکس

مگنا آر ایکس

داروهای جنسی

خرید قرص مگنا ار ایکس اصل

خرید قرص مگنارکس از داروخانه

کرم بزرگ کننده و تاخیری

وسایل زناشویی

انواع قرص تاخیری

محصولات جنسی زنانه

خرید داروی محرک جنسی بانوان قطره اسپانیش فلای

خرید قرص تاخیری وگادول

خرید کرم بزرگ کننده و کلفت کننده الت کینگ سایز

خرید دستگاه وکیوم همراه مردانه بزرگ کننده الت آقایان

قرص سایز دهنده الت | قرص گیاهی برای افزایش سایز و کلفتی الت

بهترین قرص بزرگ کننده الت | موثرترین و قویترین قرص تاخیری و بزرگ کننده الت

جدیدترین قرص برای بزرگ و کلفت کردن الت بدون عوارض | قرص مگنا رکس

داروهای بزرگ کننده آلت | جدید ترین داروی گیاهی طویل و حجیم کننده الات تناسلی

روشهای تضمینی حجیم و بزرگ کردن الت | جدید ترین کلفت کننده الت

بهترین روش حجیم و کلفت کردن الت تناسلی مردان | قرص تاخیری و کلفت کننده الت

داروهای گیاهی طویل و قطور کننده الت تناسلی مردان | داروی موثر برای افزایش طول دستگاه تناسلی

داروهای بزرگ کننده و قطور کننده دایمی آلت | راهی برای افزایش طول الت بدون بازگشت

داروی گیاهی برای درازی آلت | قویترین و موثرترین دارو برای دراز و قطور کردن الت

داروهای موثر برای افزایش سایز الت مردان

بهترین داروی گیاهی برای افزایش رشد الت مردان | داروی تاخیری و بزرگ کننده الت

قویترین و موثرترین روش رشد کردن تضمینی الت تناسلی مردان | قرص مگنا رکس

قویترین و جدیدترین گیاهی دارویی برای بالا بردن اندازه طول و قطر الت به صورت تضمینی

تضمینی ترین گیاه دارویی برای بزرگ شدن آلت تناسلی | خرید داروهای گیاهی بزرگ کننده الت تناسلی

قرص گیاهی جهت درمان شلی الت | داروی گیاهی بزرگ کننده و سفت کننده الت

داروهای گیاهی جهت بزرگ شدن الت | دارو جهت افزایش شق پذیری و بزرگی الت

راهای تقویت الت تناسلی و بزرگ کردن الت مردانه | قرص تقویت کننده سایز الت جنسی

كلفت كننده و بزرگ كننده الت | داروی طبیعی برای افزایش سایز و اندازه الت تناسلی

جلوگيري از انـزال زود هنگام و افزايش طول الت تناسلی مردان | افزایش قد الت مردان

اخرین متد بزرگ کننده الت | آخرین قرص کشف شده برای بزرگ و کلفت کردن الت مردانه

موثرترین قرص طبیعی جهت بزرگ کردن آلت تناسلی مرد در طب گیاهی | قرص مگنا اریکس

بهترين قرص جهت افزايش طول و تاخیری آلت تناسلي آقايان | قرص مگنا رکس

خرید قرص گياهي مگنا آرایکس | بهترين راه حل براي بزرگ و کلفت کردن الت مردانه

جدیدترین دارو برای بزرگ کردن آلت تناسلی | کپسول بزرگ کننده الت مردانه

قرص تاخیری و بزرگ کننده الت | قرص حجم دهنده و بزرگ کننده الات تناسلی

خرید بهترین قرص بزرگ کننده الت | خرید اینترنتی قرص گیاهی بزرگ و کلفت کننده الت

قرصهای طویل و بزرگ کننده دایمی آلت | قرص جهت حجیم کردن الت در مقاربت

قرص تاخیری و بزرگ کننده الت | قرص بزرگ و کلفت کردن آلت

قرصهای بزرگ کننده و کلفت کننده الت | قرص طویل کننده الات تناسلی

افزایش تضمینی طول و سایز الت تناسلی مردان | تضمینی ترین دارو برای افزایش دائمی طول الت

قرص مگنا رکس | قرص موثر برای افزایش دادن اندازه طول و قطر آلت

فروش قرص های مگنا ار ایکس اصل باهولوگرام بدون عوارض

- بیتا مخت عیب کرده؟ اونوقت خاله نمی گه عقلت کمه توی ماه چهار حاملگی می خوای با دوستات بری مسافرت؟
یه کم فکر کردم و گفتم:


[ بازدید : 1 ]

او فکر کند که

شنبه 22 ارديبهشت 1397
19:13
نیما
. چین و چروک لباس

شما با لباسی چروکیده به یک جلسه رسمی می روید اما نمی دانید که این طرز لباس پوشیدن شما تاثیر بسیاری بر طرف مقابل تان می گذارد. لباس های چروک شما نشان دهنده این است که فرد مقابل تان برای شما کوچک ترین اهمیتی ندارد.
حتی ممکن است او فکر کند که شما فردی تنبل و شلخته هستید. پس اگر بلد نیستید لباس هایتان را چگونه اتو کنید، بهتر است هر چه زودتر یاد بگیرید. این یکی از مهارت های زندگی است که هر کسی باید آن را فرا بگیرد.


[ بازدید : 1 ]

کلیدهای رابطه با خانومتان که بهتر است به جای قفل ها استفاده شود

شنبه 22 ارديبهشت 1397
19:13
نیما
کلیدهای رابطه با خانومتان که بهتر است به جای قفل ها استفاده شود

🔑«متشکرم که با من صبوری.»
🔑«می دونم که کنار اومدن با من همیشه کار ساده ای نیست!»
🔑«برای ...منو ببخش.»
🔑«تو واقعاً برام جذاب هستی.»
🔑«تو رو می خوام.»
🔑«هیکل و اندامت برام خیلی خواستنی و مطلوبه.»
🔑«دوست دارم بعداً با تو مهرورزی کنم.»
🔑«نمی تونم تو رو ندیده بگیرم یا به تو نزدیک نشم.»
🔑«دوست دارم بیشتر با تو باشم.»
🔑«دلم برات تنگ شده»
🔑«بیا همدیگرو در آغوش بگیریم.»

😋چه بگویید که به یکباره هزار امتیاز بگیرید!

🔑«بیا با هم به خرید برویم.»
🔑«بگذار خونه رو برات تمیز کنم.»
🔑«آیا می خواستی درباره ی چیزی با من حرف بزنی؟»
🔑«بیا تلویزیون رو خاموش کنیم تا در عوض با هم حرف بزنیم.»


[ بازدید : 2 ]

بیایید ديگران را قضاوت نكنيم

شنبه 22 ارديبهشت 1397
19:12
نیما
بیایید ديگران را قضاوت نكنيم

روزى مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نيز شب مردان متفاوتى انجا رفت و امد دارند مرا تحمل اين اوضاع ديگر نيست عارف گفت شايد اقوام باشند گفت نه من هرروز از پنجره نگاه ميکنم گاه بيش از ده نفر متفاوت ميايند بعدازساعتى ميروند.عارف گفت کيسه اى بردار براى هرنفريک سنگ درکيسه اندازچند ماه ديگر با کيسه نزد من آيى تا ميزان گناه ايشان بسنجم .

مرد با خوشحالى رفت و چنين کرد.بعد از چندماه نزد عارف آمد وگفت من نمى توانم کيسه را حمل کنم از بس سنگين است شما براى شمارش بيايىد عارف فرمود يک کيسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى چگونه ميخواى با بار سنگين گناه نزد خداوند بروى ؟؟؟ حال برو به تعداد سنگها حلاليت بطلب و استغفارکن ..
چون آن دو زن همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که بعدازمرگ وصيت کرد شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند .اى مرد انچه ديدى واقعيت داشت اما حقيقت نداشت .همانند توکه درواقعيت مومنی اما درحقيقت شيطان ...


[ بازدید : 1 ]
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به زناشویی است. || قدرت گرفته از DeyBlog.ir
× بستن تبلیغات